خلاصه واسه همین دیر بیدار شدم...یه چند جا آنلاین رزومه فرستادم. آخرشم یادم رفت برم نامه ی tax رو پست کنم بره.
شب پرستو اومد دنبالم شام رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت. آخرین باری که همدیگه رو دیده بودیم همون روزی بود که رفتیم سوشی بخوریم!! الان که دیگه کلاس نداریم همدیگه رو فقط واسه خوردن می بینیم انگار!!
اینم اون عکسایی که گفتم خیلی نوستالژیکه! آدم اشکش در میاد! الان که کتابهای بچه های دبستانی رو نگاه می کنم و می بینم کلی عوض شده، واقعا دلم می گیره. یعنی بچه های الان هم یه روز بر می گردن به اون کتابها که خاطراتشونو زنده کنن؟ آخه یه سری چیزا دیگه کلاسیک بود! احتیاجی به عوض کردن نداشت! چرا اینجوری می کنن؟ پس همون خوش به حال خودمون که با این کتابها بزرگ شدیم...
















وااااااااااااقعا یادش بخیر...