تبليغاتX
روزمرگیهای نیلوفر
نیلوفر سپید
روزمرگی های نیلوفر
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
تنهای تنها
چقدر امروز گریه کردم...سرم درد می کنه.

تمام کارام افتاد واسه فردا. واسه وام و credit که زنگ زدم تعطیل بودن.امروز کلا خیلی جاها اینجا تعطیل بودن. Canada Day بود و مثل هر سال آتیش بازی کنار ساحل. هیچ علاقه ای به روز ملیشون ندارم چون از کشورشون دل خوشی ندارم. هیچ اشتیاقی به تماشای آتیش بازیاشون ندارم بازم چون حسی به این خاک ندارم...به من چه که ۱۰۰ و اندی سال پیش تازه کانادا شد کشور! خلاصه که نشد برم resume بذارم جایی.

به همکلاسی کاناداییم که قضیه رو گفتم یه جوری گفت نه بهت وام نمیدن دیگه که اشکم در اومد...هی تو دلم گفتم: بدبخت شدم رفت...بعد خودش ۱۰۰ بار زنگ زد من داشتم گریه می کردم گوشیمو جواب ندادم. آخرش خودم بهش زنگ زدم. ۲ ساعت داشتیم حرف می زدیم البته بیشتر اون حرف میزد و منو دلداری میداد.گفت فعلا فقط دنبال کار باش...هر کاری...آره واقعا هرررررررر کاری! چاره ای نیست...گفت مطمئنم درست حسابی نگشتی. حتما پیدا میشه. بعد تا آخر تابستون اونقدری جمع کردی که بتونی چند تا واحد برداری حتی اگه بهت وام ندن.اما شایدم بدن...

پس نتیجه می گیریم که به هر حال باید فردا زنگ بزنم بپرسم.به اون یارو ها هم باید زنگ بزنم بگم که شما آدرسمو اشتباه داشتین من چیکار کنم؟؟؟ فکر نکنم گوش بدن...ولی من زنگ می زنم...آخه بدبختی اینجاست که هر دفعه به اینا زنگ می زنی ۱۰ ساعت منتظر نگهت می دارن تا جواب بدن. بعد هم یا میگن به ما مربوط نمیشه یا میگن بعدا زنگ بزن. درست مثل ایران!

تازگیا وقتی زیاد پیاده راه میرم یه درد عجیبی میپیچه تو پام که اصلا سابقه نداشته...حالا خدا به داد برسه فردا باید کلی پیاده راه برم

دلم از این می گیره که واقعا تو اینجور مواقع تنهای تنهام. وقتی مشکلات اینجوری دارم هیچ کس نمی تونه کاری بکنه.هیچ کس انگار براش مهم نیست..حتی حرف زدن راجع بهش با این و اون باری از رو دوشم بر نمی داره...احساس می کنم دارم لِه میشم واقعا...

بیکار شدن من در بدترین زمان ممکن اتفاق افتاد.درست وقتی که کلی رو اون کار حساب باز کرده بودم. حتی نمی خواستم دیگه وام بگیرم. اون راه طولانی رو می رفتم و میومدم با اینکه در آمدش خیلی معمولی بود اما آخرشم اینجوری شد.من که می دونم دلیلش چی بود!!!!!!!

الان فقط می خوام این درس لعنتی تموم شه...همین.


خوب می بینم که احسان خواجه امیری هم عروسی کرد! البته من خبرشو همون شب پروازم داده بودم اینجا. اسنادش هم در بانک مرکزی موجوده :)))) آرشیو وبلاگ...روز سوم اردیبهشت! منبع خبر هم سام اسدی بود!

کی آهنگی که اندی با Bon Jovi خونده رو نشنیده؟ نصف عمرش بر فناست! اندی ایــــــــــــنه! جهانیه!


خدا شفات بده...به جهنم که مشکل روانی داری! به جهنم که خود درگیری مزمن داری! به جهنم که معلوم نیست راست میگی یا دروغ! به جهنم که افتادی رو دورِ تار و مار کردن! هر کاری می خوای بکن! به درک سیاه! دیوونه!

تذکر: این فقط یه پارازیت بود. به گیرنده های خود دست نزنید. جیزه.

واقعا هر چی از جزییات عروض شعری بلد بودم از بچگی مرا یاد برفت!! از بس استفاده نکردم ازشون! یه سری کلیاتش یادمه فقط. خوب تو ترانه به کار نمیاد زیاد...به هر حال امروز یه کم به کله ام فشار آوردم تا یه چیزایی یادم بیاد! یادش بخیر استاد همایی گیر عجیبی داده بود به اون مثنوی که در مدح پیامبر داشت می نوشت. هر شب ۳ تا بیت می نوشت میومد واسه کلاس می خوند. همچین حس می گرفت انگار داره دیوان حافظ می خونه. منم که فقط ۱۱ سالم بود همزمان که حرفای اونو گوش می دادم کنار دفترم گل و بلبل می کشیدم. هنوز مصرع های اول مثنویشو یادمه ( از بس خونده بود!)

با تولد گوهری از عشق و دین/ از صف افرشتگان آمد زمین/ او که باب خویشتن نادیده بود/ غنچه از باغ پدر ناچیده بود... :-)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلات :))))


راستی تو لیست آهنگایی که خاطرات ایرانو برام زنده می کنن یادم رفت اسم آهنگ تقدیر رو بنویسم! اصل کاری اصلا همین تقدیر بود! الان که فکر می کنم مونا برزویی نقش پررنگی داشته این وسط...کوه...برگرد به من...من کجای زندگیتم...و تقدیر!


پی نوشت: تولــــــــــــدت یه عــــــــــــــــــــــالمه مبــــــــارک   :)  حیف نیستم حضوری تبریک بگم...و جبران کنم...

+ اینو ساعت 0:24 نوشتم