سر کار نبودم ولی خونه هم نبودم که به درسام برسم. وضعیت ترمای بعدیم تا حدودی مشخص شده. واسه تموم کردن این درس ۳ واحدی اینترنتیم که تازه براش ثبت نام کردم ۲۶ هفته وقت دارم. تو اسفند هم باید شنبه ها ۹ صبح برم سر کلاس واسه ۵-۴ هفته. یه درس آنلاین دیگه هم دقیقا همون موقع دارم. اواخر فروردین هم باید ۶ هفته واسه یه واحد برم سر کلاس. بعدشم که پایان نامه...چقــــــــــدر داره طول می کشه! اصلا باورم نمیشه اینقدر طولانی شده این مزخرف!
امروز طبق قرار قبلی رفتم خونه ی کاوه یغمایی عزیز... و چقدر هم خودش هم خانومش نازنینن. و البته دوقلوهای گوگولیشون که شبیه ممُل بودن! همونقدر ناز! کلی هم خندیدم از دست این دوقلوها. خوشبختانه فعلا فقط فارسی حرف می زنن. از اینکه من هم اسمِ مامانشون بودم کلی تعجب کرده بودن! وای یعنی به سختی خودمو کنترل کردم که نچلونمشون! از بس گوگولی بودن!
خیلی صحبت کردیم. البته نه فقط از کار موزیک و ترانه...ولی نه بخش کاریش و نه بخش غیر کاریش رو فعلا نمیشه اینجا نوشت D:
زنگ زدم بابام بیاد دنبالم. تو راه برگشت تصادف کردیم! البته تقصیر
بابام بود که از رو خط ممتد خواست lane عوض کنه. حالا نمی دنم خسارت یارو
چقدر میشه ولی ما که آینه ی طرف راننده مون به رحمت خدا رفت. حالا اومدیم
خونه میگه تقصیر توئه چون اومدم دنبال تو اینطوری شد! کلی خندیدم! گفتم پس
تا الان هر جا شما تصادف کردی برو پیدا کن ببین دلیل اینکه اون لحظه در
حال رانندگی بودی چی بوده...بعد برو مسببش رو دعوا کن :)) ولی واقعا خدا
رحم کرد...تازه امشب نیما بهم گفت که مامانم بعد از اون تصادف اونشب یه
بار دیگه هم تصادف کرده بوده! چند وقت پیش خواب دیدم یه گربه ی وحشی از
شیشه ی جلوی ماشین پرید رو صورتم منو چنگ زد. نمی دونم چطوری از شیشه رد
شد! ولی با وحشت بیدار شدم.
دیشب هم کلی خواب عجیب غریب دیدم که خوشبختانه یادم نمیاد چون هر چی بود خوب نبود.
یه سردرد خیلی بد دارم الان که نمی دونم چرا شروع شد اصلا!
فردا بعد از ظهر سر کارم...پروژه م مونده...وای...!!
از ۱۰ صبح رفتم سر کار که مثلا ۲ تعطیل شم. یه نفر مریض بود نیومده بود از من خواهش کردن تا ۶ بعد از ظهر وایسم اونجا! اول گفتم نمی تونم بعد گفتم خیلی خوب بابا...دیگه ۴۰۰ بار ازم تشکر کردن و گفتن که نجاتشون دادم! اگه من نبودم واقعا آدم کم داشتن. اما نمازم قضا شد. یعنی اینجوری که نگاه کردم چند تا شیفت دیگه هم دارم که نماز ظهر و عصرم به خاطر اونا قضا میشه. اونجا هم هیچ جایی نیست که بشه برم نماز بخونم. اون خانوم ایرانیه که همکارمه هم همین مشکلو داره میگه مجبورم قضاشو بخونم دیگه... :( من یه جوری میشم. نمیشه که عین آب خوردن قضا شه!
اینقدر الان خسته م که نگو. موندم این پروژه رو چیکارش کنم. واقعا مصیبتیه.
مامانم رسیده ایران
بابام امشب باز رفت رو اعصابم همون بحث دیشب رو پیش کشید.
یکی از آهنگایی که با فاتح نورایی روش کار کردیم امروز رو سایتای موزیک بود واسه دانلود به اسم "یکیمون باید بره". فکر کنم غیر از این ۶ تا کار دیگه هم با هم داریم. نمی دونم ...شایدم بیشتر.
ترانه ی این کار رو تو ۱۵ دقیقه روی ملودی نوشتم. خود فاتح یه طرح چند خطی نوشته بود که من همونو با حس خودم ادامه دادم ، که البته حس من یه کم متفاوت بود با حس اون چند خط. واسه همین تقریبا ۹۰ درصدشو عوض کردم.ولی بعضی قسمتای قبلی رو نگه داشتیم واسه همینم اون قسمتاش مال من نیست. یعنی مثلا من هیچوقت از کلمه هایی مثل "بی مرام " تو شعرام استفاده نمی کنم. یعنی سرَم بره اینکارو نمی کنم!! حتی از کلمه ای مثل "حالام" و از این قبیل اختصار ها کلا استفاده نمی کنم. و این نشون میده که بند اول ۱۰۰ درصد مال من نیست :) منم گفتم اگه این قسمت رو نگه می داری اسم خودت رو هم واسه ترانه بنویس که حداقل یه احتمالی بره که اینجاشو خودت نوشتی ولی اینکارو نکرد :))))
از وقتی رفتی بی مرام
زندگی زندونه برام
خودم بهت گفتم برو
خودم میگم برگرد حالام
نه اینکه بی خیال باشم
نه اینکه فکر کنی خوشم
خنده ی من دروغیه
گریه مو پشتش می کشم
بازم میگم شاید دیگه
هیچوقت نبینمت تو رو
این لحظه ها غنیتمه
وایسا ببینمت...نرو
باز نا امیدم می کنی
اما به فکرتم هنوز
اگه صدایی بمونه
می شنوی حرفامو یه روز
باز اگه خوب و اگه بد
هر چی که بود دیگه گذشت
وقتشه قبول کنیـــم
که همینه سر گذشت
کاش می شد مثل قدیم
دردمـــو بهت بگــم
کاش یکی آشتی میداد
دلای ما رو با هم
دیگه پاییز رسیده
یکیمون باید بره
این جدایی واسه ما
اتفــــــاق آخـــــره
چند تا دیگه از کلمه هایی که به کار رفته هم پیشنهادای خودش بود.
تو بند دوم مصرع اول و دوم جا به جا شده (نمی دونم چرا؟ فکر کنم توافقی بود) .یعنی اول "نه این که بی خیال باشم" بود و بعد "نه اینکه فکر کنی خوشم"... دلیلشم واضحه. خوشم و می کُشم خیلی قافیه های بهتری هستن تا باشم و می کُشم! ولی به دلایلی که من کلا درک نمی کنم جا به جا شدن :))
بند پنجم که کلا وزنش وسط راه تغییر کرده! اصلش این بود:
اگه خوب و اگه بد
دیگه هر چی بود گذشت
وقتشه قبول کنیـــم
که همینه سر گذشت
بعد قرار شد این بره بالاتر و طبیعتا باید وزنش با قسمت اول یکی باشه. واسه همین شد:
اگه که خوب و اگه بد
هر چی که بود دیگه گذشت
وقتشه که قبول کنیم
دیگه همینه سر گذشت
که در واقع فقط یه سیلاب بهش اضافه کردم با چیزایی که به نظرم خنثی هستن و نبودشون فرقی نمی کنه مثل "اگه" و "که" که البته به خاطر ملودی بود. ولی حالا اینی که خونده شده یه ترکیبیه بین اولی و دومی! البته شاید زیاد مشخص نیست که وزنش تغییر می کنه...چون به هر حال ریتم حفظ میشه.
اسم آهنگم من انتخاب کردم. یعنی بهتره بگم عوض کردم! نمی گم اصلش چی بود... =))
خلاصه که نتیجه ی کار رو خودم دوست دارم. بیشتر چون صداشو دوست دارم :) با اینکه به شدت ترجیح می دادم اون کلمه ی بی مرام تو این شعر نباشه! :))
آهنگو میشه از اینجا دانلود کرد. البته تا اونجایی که من دیدم رو کلی از سایتا بود.ولی فکر کنم این اولین سایتی بوده که گذاشته آهنگو.
در ضمن من خودم از این صداهایی که اول آهنگا می ذارن و به انگلیسی آهنگو معرفی می کنن خوشم نمیاد. ولی موزیکایی که میره رو اینترنت چون اینترنت در و پیکر نداره باید یه معرفی داشته باشه لابد...نمی دونم...من اگه باشم اینکارو نمی کنم!
http://ganja2music.us/article5063.html
خودمم رو 4shared آپلودش کردم اینجا
winners افتضاح شلوغ بود. خیلی هم کند می گذشت. وقتی هم آف شدم وایسادم کلی خرید کردم واسه تولد پرستو و الهه. من وقتی به دوستام کادو میدم نمی تونم یه بسته بدم توش یه کادو باشه. همیشه باید یه جعبه یا ساک کادویی رو پر از خرت و پرت کنم. خرت و پرت ها هم باید تو یه طیف رنگ باشن یا یه جوری با هم سِت بشن. هر چی پیش میره بیشتر به این نتیجه می رسم که حقوق ین کار واسه من کفاف هیچی رو نمیده...واقعا هیچی. اون همه قرض دارم، پول واحدام هم شونصد دلار میشه. قبض موبایل هم هست. بلیط اتوبوس هم که اینجا هم قیمت آژانسه تو ایران! چند وقت دیگه هم که تولد بابامه بعدشم نیما. فکر کنم اینجوری پیش بره حالا حالا ها نتونم بیام ایران. مگه اینکه بلیط هواپیمای مجانی پیدا بشه و وقتی می رسم ایران کلی پول برام از آسمون بریزه زمین! بعد میان میگن چرا خوشحال نیستی؟چرا ناله می کنی!
جالبه...اینجوری موقع ها من بزرگ تشریف دارم و همه چیم با خودمه. ولی وقتی یه کلمه به بابام میگم که دوشنبه باید برم فلان جا زمین و آسمون رو به هم می دوزه که چرا ساعت ۴ قرار گذاشتی؟ باید دیرتر می ذاشتی که منم باهات بیام! یعنی چــــــــــــــي آخه؟؟؟؟؟؟ گفتم شما بیای چیکار کنی؟ من باید برم! بعد میگه: من باباتم! میگم مگه بچه م که بابامو دنبال خودم ببرم؟ میگه: یعنی بزرگی؟ اگه من بیام کوچیک میشی؟؟؟؟؟ اصلا متوجه نیست! میگم نمیشه که شما خودتو دعوت کنی! من اصلا روم نمیشه کسی رو با خودم ببرم یعنی چی؟ میگه: زنگ بزن بگو دیرتر میام بگو کسی باید منو برسونه! نه بابا؟؟؟؟؟؟ چطور وقتی یه دکتر می خوام برم باید التماس کنم تو رو خدا یکی منو برسونه؟ اون موقع بچه نیستم و باید خودم برم؟ ولی وقتی اینجور موقع ها واجبه که رسونده بشم؟ بعد یه حرفایی زد که اصلا خوب نبود و خیلی بهم برخورد. اونقدر که گفتم : بسه دیگه! من که می دونم...همه چی رو باید سر در بیاره انگار...واسه همینم داره حرص می خوره. حالا اگه می خواستم برم خونه ی الهه مثلا...اصلا محل نمیداد می گفت به من چه خودت برو. حالا خوبه بهش گفتم کجا میرم و واسه چی! اصلا کاش بهش نمی گفتم. الانم مثلا قهر کرده! مهم نیست. به قول نیما میگه ولش کن...نمیشه که ۱۰۰ نفرو با خودت راه بندازی ببری. حالا می دونم دیگه...هر جا می خوام برم میگه خودت برو چون اون روز گفتی من نیام.
وقتی مشکل داشته باشم مسئولیتش با خودمه. هیچ وقت یادم نمیره یه مشکلی با بیمه داشتم پشت تلفن بهم گفت : مشکل خودته دیگه...باید حلش کنی...نمی دونم...خودت می دونی دیگه...!!!! آره...وقتی هزار تا بدبختی داشته باشم رو دوش خودمه. وقتی دکتر بخوام برم باید التماس کنم یکی منو ببره. ۹۰ درصد خرجم با خودمه.اصلا نمی دونه حال و روز من چی به چیه بعد یه دفعه اینجا که می رسه من مهم میشم و ایشون یه پدر کاملا ایرانی میشه و منِ ۲۴ ساله بچه میشم. من تنهایی با خرج خودم تا اون سر دنیا رفتم ۸ ماه هم موندم بچه نبودم. حالا تا ۲ قدم اونور تر اگه خودم برم خیلی بده؟ یه دفعه تعجب می کنه که "یعنی من نیام؟؟". نمی گم من هنر کردم...ولی دیگه هر چیزی یه حدی داره آخه. اگه یه کاری بود که از پسش بر نمیومدم تنهایی و تقاضای کمک می کردم باز یه چیزی! اما این...؟ خداییش آبرو ریزیه.
حالا اگه اون ساعت خونه بود یه چیزی...کار و زندگیشو ول کنه که دنبال من بیاد؟ امان از این حس خانمانسوز کنجکاوی! یعنی به قول نیما از رو نگرانی نیست که این حرفو می زنه چون نه جای بدی میرم نه اصلا چیزی برای نگرانی وجود داره. این دقیقا همون اخلاق همیشگیشه...همون "چه خبره؟ منم بازی" !! اما اگه یه بازی تکراری باشه باید التماسش کنی! می دونم... اینقدر اعصابم خورده الان...اصلا نمی فهمم چی دارم می نویسم. تا منِ خنگ باشم دیگه هیچ چیو نیام کف دست بابام بذارم! تازه من که با اومدنش مشکل ندارم! اما میگم زشته! مثل اینه که یه کارمندی تو یه جلسه ی کاری باباشو با خودش ببره! آخه یعنی چــــي؟؟؟؟؟؟ می خندن به آدم! یا بهشون بر می خوره که مگه ما لولو خورخوره بودیم؟
احتمالا من اگه ازدواج هم کنم بابام می خواد هر جا میرم بهش اطلاع بدم. حالا اطلاع دادنش هیچی...جاهایی که رو که خودش دلش می خواد بیاد رو انتخاب کنه و همراهیم کنه! جاهایی که من بهش احتیاج دارم اصلا مهم نیست! وظیفه دارم خودم از پسش بر بیام! هر چی بهش بگی میگه: وظیفته! عجب! خوب...ولی شما اصلا وظیفه ت نیست که منو اسکورت کنی تا دم خونه ی فلانی! تازه بیای تو...بشینی تا من کارم تموم شه. ضایع تر از اینم میشه؟ عین این بچه دبستانیا! اگه همیشه اینطوری بود می گفتم آخی...چقدر به فکر منه! ولی چون می دونم اصلا مسئله "من" نیستم، واقعا به نظرم مسخره ست.
ناراحت شدنش کاملا غیر منطقیه و واسه همین به من مربوط نیست. انگار می خوام برم گردش و تفریح! اصلا متوجه نیست! اصلا!!
حالا اگه خودم می گفتم منو برسونه عمرا راضی نمیشد به این راحتی. چون گفتم نیاد هی می خواد بیاد!
نکته : نباید اینا رو می نوشتم اینجا. اما از اونجایی که کلا دیوونه م، نوشتم دیگه!
مامانم امشب پرواز داشت. واقعا خوشا به حالش. چقدر اون ۸ ماهی که دور از این چیزا بودم اعصابم راحت بود!
امروز به عمق فاجعه پی بردم...پروژه مون رو باید ۲۳ نوامبر بدیم. من تا حالا فکر می کردم تا وسط دسامبر وقت داریم!!
پی نوشت: اون چی میگه دیگه؟ وقت گیر آورده!
پی در پی نوشت: جیـــــــزززز...برقا رفت؟