تبليغاتX
روزمرگیهای نیلوفر
نیلوفر سپید
روزمرگی های نیلوفر
جمعه دوازدهم تیر 1388
یادش بخیر
دیشب اونقدر سر و صداهای عجیب غریب از در و دیوار و سقف میومد که تا صبح خوابم نبرد. وقتی آفتاب می زنه تازه آرامش پیدا می کنم...چون دیگه تاریک نیست!! اونوقت خوابم می بره!‌ سر و صداها واقعا وحشتناک بود! هنوزم نمی دونم چی بود...بیشتر شبیه راهپیمایی فیل ها بود!

خلاصه واسه همین دیر بیدار شدم...یه چند جا آنلاین رزومه فرستادم. آخرشم یادم رفت برم نامه ی tax رو پست کنم بره.

شب پرستو اومد دنبالم شام رفتیم بیرون. خیلی خوش گذشت. آخرین باری که همدیگه رو دیده بودیم همون روزی بود که رفتیم سوشی بخوریم!! الان که دیگه کلاس نداریم همدیگه رو فقط واسه خوردن می بینیم انگار!!


اینم اون عکسایی که گفتم خیلی نوستالژیکه! آدم اشکش در میاد! الان که کتابهای بچه های دبستانی رو نگاه می کنم و می بینم کلی عوض شده،‌ واقعا دلم می گیره. یعنی بچه های الان هم یه روز بر می گردن به اون کتابها که خاطراتشونو زنده کنن؟ آخه یه سری چیزا دیگه کلاسیک بود! احتیاجی به عوض کردن نداشت! چرا اینجوری می کنن؟ پس همون خوش به حال خودمون که با این کتابها بزرگ شدیم...

بع...بع...حسنک کجایی؟ :))


وااااااااااااقعا یادش بخیر...

+ اینو ساعت 23:37 نوشتم
جمعه دوازدهم تیر 1388
در جستجوی کار!
الان اونقدر خسته ام که حال ندارم بنویسم.

از ظهر زدم بیرون و چند جا رزومه گذاشتم.هم دور و بر خونه هم تو مال هم بین دور و بر خونه و مال! البته خیلی جاها گفتن که فعلا قصد استخدام کسی رو ندارن. اکثر جاها هم باید فرم استخدام پر می کردم که واقعا مسخره است. چون همه ی اون چیزا رو تو رزومه ام هم نوشتم ولی با اینحال باید دوباره تو فرم بنویسم! دستم درد گرفت از بس فرم پر کردم. والا نمی دونستیم واسه مغازه ی شکلات فروشی هم فرم استخدام باید پر کرد!! چه چیزا!!

دقیقا یادم نمیاد چند جا رزومه گذاشتم. بعضی جاها هم گفتن که باید برم آنلاین و تو وب سایتشون فرم رو پر کنم.

بابام میگه استارباکس مال صهیونیست هاست نمی خواد بری رزومه بدی!!!!!

با یکی از آشناهامون که تو Visa کار می کنه صحبت کردم گفت واسه credit card زنگ بزنم به فلان جا و فلان چیز رو بگم و بگم که تقصیر ازخودشون بوده...و خلاصه گفت که معمولا درستش می کنن. حالا فردا زنگ می زنم ببینم چی میشه.

تا غروب که تو مال بودم تا بابام اومد دنبالم. بعدشم همش داشتم کمدم رو مرتب می کردم...

من کلا نباید برم بیرون...باز چند تا چیز خریدم.البته به شدت بهشون نیاز داشتم خداییش...حالا یکی بیاد قبض موبایل منو پرداخت کنه. هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!

کلی چیز می خواستم بنویسم که به دلیل خستگی مفرط بی خیالشون شدم! کلی عکس از کتابهای فارسی دوره ی دبستان پیدا کردم که شدیدا نوستالژیکه. شاید فردا بذارمشون اینجا.

پی نوشت: از جن های عزیز خواهش می کنم قاشق های ما رو پس بیارن!!

+ اینو ساعت 2:44 نوشتم
پنجشنبه یازدهم تیر 1388
تنهای تنها
چقدر امروز گریه کردم...سرم درد می کنه.

تمام کارام افتاد واسه فردا. واسه وام و credit که زنگ زدم تعطیل بودن.امروز کلا خیلی جاها اینجا تعطیل بودن. Canada Day بود و مثل هر سال آتیش بازی کنار ساحل. هیچ علاقه ای به روز ملیشون ندارم چون از کشورشون دل خوشی ندارم. هیچ اشتیاقی به تماشای آتیش بازیاشون ندارم بازم چون حسی به این خاک ندارم...به من چه که ۱۰۰ و اندی سال پیش تازه کانادا شد کشور! خلاصه که نشد برم resume بذارم جایی.

به همکلاسی کاناداییم که قضیه رو گفتم یه جوری گفت نه بهت وام نمیدن دیگه که اشکم در اومد...هی تو دلم گفتم: بدبخت شدم رفت...بعد خودش ۱۰۰ بار زنگ زد من داشتم گریه می کردم گوشیمو جواب ندادم. آخرش خودم بهش زنگ زدم. ۲ ساعت داشتیم حرف می زدیم البته بیشتر اون حرف میزد و منو دلداری میداد.گفت فعلا فقط دنبال کار باش...هر کاری...آره واقعا هرررررررر کاری! چاره ای نیست...گفت مطمئنم درست حسابی نگشتی. حتما پیدا میشه. بعد تا آخر تابستون اونقدری جمع کردی که بتونی چند تا واحد برداری حتی اگه بهت وام ندن.اما شایدم بدن...

پس نتیجه می گیریم که به هر حال باید فردا زنگ بزنم بپرسم.به اون یارو ها هم باید زنگ بزنم بگم که شما آدرسمو اشتباه داشتین من چیکار کنم؟؟؟ فکر نکنم گوش بدن...ولی من زنگ می زنم...آخه بدبختی اینجاست که هر دفعه به اینا زنگ می زنی ۱۰ ساعت منتظر نگهت می دارن تا جواب بدن. بعد هم یا میگن به ما مربوط نمیشه یا میگن بعدا زنگ بزن. درست مثل ایران!

تازگیا وقتی زیاد پیاده راه میرم یه درد عجیبی میپیچه تو پام که اصلا سابقه نداشته...حالا خدا به داد برسه فردا باید کلی پیاده راه برم

دلم از این می گیره که واقعا تو اینجور مواقع تنهای تنهام. وقتی مشکلات اینجوری دارم هیچ کس نمی تونه کاری بکنه.هیچ کس انگار براش مهم نیست..حتی حرف زدن راجع بهش با این و اون باری از رو دوشم بر نمی داره...احساس می کنم دارم لِه میشم واقعا...

بیکار شدن من در بدترین زمان ممکن اتفاق افتاد.درست وقتی که کلی رو اون کار حساب باز کرده بودم. حتی نمی خواستم دیگه وام بگیرم. اون راه طولانی رو می رفتم و میومدم با اینکه در آمدش خیلی معمولی بود اما آخرشم اینجوری شد.من که می دونم دلیلش چی بود!!!!!!!

الان فقط می خوام این درس لعنتی تموم شه...همین.


خوب می بینم که احسان خواجه امیری هم عروسی کرد! البته من خبرشو همون شب پروازم داده بودم اینجا. اسنادش هم در بانک مرکزی موجوده :)))) آرشیو وبلاگ...روز سوم اردیبهشت! منبع خبر هم سام اسدی بود!

کی آهنگی که اندی با Bon Jovi خونده رو نشنیده؟ نصف عمرش بر فناست! اندی ایــــــــــــنه! جهانیه!


خدا شفات بده...به جهنم که مشکل روانی داری! به جهنم که خود درگیری مزمن داری! به جهنم که معلوم نیست راست میگی یا دروغ! به جهنم که افتادی رو دورِ تار و مار کردن! هر کاری می خوای بکن! به درک سیاه! دیوونه!

تذکر: این فقط یه پارازیت بود. به گیرنده های خود دست نزنید. جیزه.

واقعا هر چی از جزییات عروض شعری بلد بودم از بچگی مرا یاد برفت!! از بس استفاده نکردم ازشون! یه سری کلیاتش یادمه فقط. خوب تو ترانه به کار نمیاد زیاد...به هر حال امروز یه کم به کله ام فشار آوردم تا یه چیزایی یادم بیاد! یادش بخیر استاد همایی گیر عجیبی داده بود به اون مثنوی که در مدح پیامبر داشت می نوشت. هر شب ۳ تا بیت می نوشت میومد واسه کلاس می خوند. همچین حس می گرفت انگار داره دیوان حافظ می خونه. منم که فقط ۱۱ سالم بود همزمان که حرفای اونو گوش می دادم کنار دفترم گل و بلبل می کشیدم. هنوز مصرع های اول مثنویشو یادمه ( از بس خونده بود!)

با تولد گوهری از عشق و دین/ از صف افرشتگان آمد زمین/ او که باب خویشتن نادیده بود/ غنچه از باغ پدر ناچیده بود... :-)

فاعلاتن فاعلاتن فاعلات :))))


راستی تو لیست آهنگایی که خاطرات ایرانو برام زنده می کنن یادم رفت اسم آهنگ تقدیر رو بنویسم! اصل کاری اصلا همین تقدیر بود! الان که فکر می کنم مونا برزویی نقش پررنگی داشته این وسط...کوه...برگرد به من...من کجای زندگیتم...و تقدیر!


پی نوشت: تولــــــــــــدت یه عــــــــــــــــــــــالمه مبــــــــارک   :)  حیف نیستم حضوری تبریک بگم...و جبران کنم...

+ اینو ساعت 0:24 نوشتم